در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












1. چرا تو خونه 40 متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟

2. چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع ها به هم رحم نمیکنن؟

3. چرا تو شهروند چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

4. چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

5. چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

6. چرا وقتی می رن شلوار بخرن مغازه های کفش فروشی رو هم نگاه می کنن؟

7. چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

8. چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

9. چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

10. چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

11. چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

12. چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

13. چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟

14. چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

15. چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟

16. چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟

17. چرا سه تار سه تا تار نداره؟

18. چرا اکثر ماشینها تو ایران یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

19. چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

20. چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

21. چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

22. چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

23. چرا داماد باید برقصه ؟

24. چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟

25. چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

26. چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحبش بشیم؟

27. چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

28. چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

29. چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

30. چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟

31. چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

32. چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟

33. چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟

34. چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟

35. چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟

36. چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 بلافاصله پریدم شماره 35؟

37. چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا ؟!

38. چرا آخه ؟!!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


 

 

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی
شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم

 دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود.دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

 نوشته:ع.نادری

 

نوشته شده در ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net