در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم .
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن!
--------------------------------
فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است!!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است . برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !
------------------------ 
دنیا را بد ساخته اند
کسی که دوستش داری،دوستت ندارد
کسی که تو را دوست دارد،تو دوستش نداری
اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد
به رسم و آیین روزگار به هم نمی رسند
و این رنج است ، زندگی یعنی این
. ( علی شریعتی )
-----------------------------------
نوشته شده در ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

 اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

 اگر سخاوتمند و نوعدوست باشید می گویند که مشکوکید...

اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید.

(لئو بو سکا لیا)

نوشته شده در ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست

 او جانشین همه نداشتنهاست

 نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی

نوشته شده در ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


چرا اون جور که می خوام نمی تونم زندگی کنم؟خنثی دلم می خواد برم دنیا رو بگردم... عکاسی کنم..بخندم..هر کاری که با انجامش اروم می گیرم کنم نه اینکه مجبوری...

نه کسی کنارم هس که من و بفهمه نه کسی می خواد که بفهمه...

تنها تر از همیشه ام...

خسته تر از همیشه...

دارم افسرده می شم....

کاش بشه بخندملبخند!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط sasaWli نظرات () |


الان که دارم این پست رو می نویسم داره بارون میاد اخ که چه قد عاشقه بارونم..حیاط خونمون خیلی قشنگ شده انگار که بارون تزیینش کرده و با بوی خاک خوش بو شده...قلب وااااااااای که قشنگیش من و گیج کرده نمی دونم چی بگمهیپنوتیزم

خیلی تنهام..تنها تر از تنهایی تنها تر از اینکه بدونی...

 من از جنس بارونم از جنس نسیم از جنس اشک...و از جنس تنهایی..

باورم نمیشه همون دختر شادی ام که یه دنیا غمم نمی تونس لبخندو شادیو  از رو لبش ور داره...اما حالاناراحت

دلم خوشه روزاییه که کنار دوستام تو مدرسه ام...روزایی که با پریناز می خندیم و ذرت می خوریم...روزایی که واسه خنده هام دلیل دارم...روزایی که با رعنا عکس می ندازیم و ....و.....و...

همش درس همش نمره همش سرزنش....  دیگه قلبم درد گرفتهدل شکسته تو صدام بغضه اما جز خدا کسی نمی بینه کسی نمی شنوه...

خدایا دستامو بگیر بغل بذار اغوشم نفسهام قدم هام نگاهم و .. همه تو رو صدا بزنه و بگه: عاشقتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخجالت

 

نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


امروز مدرسه خیلی خوب بود...کلی با بچه ها خنیدیدم.. ذرت خوردیم..زنگ اخرم که شیمی داشتیمسبز قدیما از شیمی خیلی خوشم می یومد ولی الان زیاد نه... از بس درسا زیاده که روانی شدمکلافههمش امتحان و درس دریغ از یه ذره استراحت..اصلا اینا نمی فهمن استراحت یعنی چی؟؟؟؟؟ استرس اذیتم می کنه..امروزم امتحان ادبیاتم و گند دادمگریهمی خوام خودمو خفه کنمافسوس

تازه تابستون مونده..کنکور....کاش این درسا اینجوری نبودخیال باطل..کاش هرکی میتونس چیزی که دوس داره بخونه نه یه مش چرت وپرتزبان

دوس دارم بی خیال باشم ولی.قهر

 http://upload./7/1272285200.jpg

نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


شاید اون روز که تنهایی معنا پیدا کرد من در خلوت سکوت یه غم غرق بودم و دلم ÷ر از حرف بود و چشام از اشک.

وقتی شیشه ی غرورم روی زمین افتادو شکست نتونستم کاری کنم...ناراحت

من تو پروازم بالا پر پیدا کردم و دارم به پرواز ادامه میدم

میخوام گذشته هارو کنار بزنم و تو حال زندگی کنم....

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |



قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری.
نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق

وعشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست !

چه قانون عجیبی ، چه ارمغان نجیبی

و چه سرنوشت تلخ و غریبی

که هر بار ستاره های زندگی ات را

با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره امید کنی

و خود در تنهایی و سکوت

با چشمهایی خیس از غرور

پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی

و خموش و بی صدا

به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنئ

و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری

و باز هم تو بمانی و یک عمر صبوری...

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


امروز افتاب به قلبم نتابید... دیشب اسمون مهتابشو ازم قایم کرد شاید فردا هم ستاره ها تو اسمونم نیان و من وقتی چشامو باز کنم که بارون تموم شده باشه...

خدایا پشت حریر سیاهی چشامو واسه تو خیس می کنم و با سکوتم داد میزنم تو رو...

می خوام تا همیشه تنها باشم تا با تو بیشتر از زندگی بدونم...

خدایا ترانه هام با صدای نفسام امیخته شده و روی کاغذای نازک احساسم داره روونه میشه تا بهت بگه که دستمو بگیر ای مهربون....

{متن از خودم!}

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟ اما میخوام چیزایی بنویسم که با خوندنش اروم شیم.....

از حرفای دلم یا...؟؟از خدا؟از خودم؟

هنوز نمیدونم؟سوال

نوشته شده در ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net