در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












همه چی آروم و مرتبه وقتی تو نیستی!وقتی صدای پات رو رو ذهنم نمی شنوم....کاش دنیا این جوری بمونه واسه من...واسه منی که همه در هارو روم بستی و خواستی که برم...دیگه حتی یه لحظه به بودن و نبودنت فکر نمی کنم... حالا که رفتم دیگه دنبالم نیا چون نمی خوامت.. زندگی قشنگ تر از توام واسه من داره....

دیگه برنگردبای بای!

نوشته شده در ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |


غروب بود.

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.

مسافر آمده بود.

و روی صندلی راحتی، کنار چمن

نشسته بود:

(( دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

تمام راه به یک چیز فکر میکردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره های عجیبی!

و اسب، یادت هست،

سپید بود

و مثل واژه پاکی، سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.

و بعد، غریب رنگین قریه های سر راه.

و بعد، تونل ها.

دلم گرفته،

دلم عجیب گرفته است.

وهیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو،‌که روی شاخه نارنج می شود

خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این

گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا ابد

شنیده خواهد شد. ))

نوشته شده در ٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net