در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












 


تباه ِ درک کردن من نشو 

آنقدر در خودم / کلاف پیچیده ام 

که در کشفم / گم می شوی

دستبندم را باز کن / خودم دست خودم را رو می کنم 

آنقدر دروغ های نگفته ام را / در خود ریخته ام که می توانم

از پینو کیو / پرنسس بسازم
 
نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط sasaWli نظرات () |


نیست!!! تنها اینو میدونم!!! دیگر نمی آید...

با همه ی باران می گریم اینک!

دلتنگتم لعنتیو دلتنگ اون روز بارونی که زیر بارون میدویدیم تا یه جا پیدا کنیم چند دقه وایسیم! تو دستات گرم گرم بود.

همون روز که صدات کردم گفتی جون دلم گفتم اولین بار بود که اینو گفتی. از اون روز به بعد همیشه می گفتی جون دلم...

دلتنگم فقط همین. بفهم لعنتی

نوشته شده در ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net