در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












"گاهی"...

گاهی خیلی راحت به آدم خفگی دست میدهد از آن خفگی ها که آدم را تا پایِ مرگ هم میکشاند.یک دلتنگی ساده کافی است.برای کسی.. چیزی...روزی یا روزهایی.

گاهی آدم نیاز دارد به کسی..به بودنش و به ماندنش!پای کرسی لب به چایی حرف ها و بگو مگوهای ساده..

کنارت بنشیند و  تو انار دون کنی و او از سرمای زمستان و سختی کار بگوید تو هم با لبخندی   پر از امید  بگویی خدا بزرگ است.

مگر همه چیز پول است!آه آره دیگر لابد است.

بگذار ساده بگویم جانم این چیزها مهم نیست .تو که باشی دیگر مهم نیست چه میشود.وسط گرمای سخت تابستان باشم یا دستانم در سوز زمستان گرمی دستانت  را بخواهد مهم ماندن توست!

مهم لبخند توست بعد اخم هایت به خاطر خستگیِ کار! چه سادست زندگی..

وچه پیچیده است زندگی کردن!

آدم است دیگر دل دارد وابسته میشود وابسته ی نگاهِ نگرانی میشود. وابسته ی لبخندی...

حالا تو ماندی و دنیای پر از خاطره ات!همان روز بارانی و دویدن ها..

همان روزهای خوب وبد که باهم آمدند و تو دلیلی برای نبودنش نداری!

سخت است دیگر اینکه به دلت بفهمانی. تا قیامِ قیامت هم نمیفهمد.. اصلا دلیل نمیخواهد که.

گاهی همه چیزحتی خیلی   ساده تر از فهمِ ما   اتفاق می افتد.سوال و جواب هم بیهودست  . نپرس!

خوب کجا بودیم؟.آهان پایِ کرسی. دیگرچه میشود کرد مگر همه ی آدم ها جسما میمیرند و مرده محسوب میشوند

برای مردن کافی است دیگر احساس نکنی! دیگر فقط یک لبخند بزنی و بگذری.همین...

واین شهر هر روز پر از مردگان میشود.

اما خدا هست.میبیند و میشنودو چیزی در دلم میگوید بهار نزدیک است! .

"سعیده سلطانپور"

نوشته شده در ٤ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net