در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












شاید این حرفا واسه عقل خنده دار باشه ولی واسه احساس هیچ وقت...

سرعت روزها بیش تر و بیش تر میشه و من هنوزم نتونستم از غم تنهایی شب هام بیرون بیام...

این شبا تنها و سخت تو غم نبود کسی می گذشت که از دور ندای امدنش رو می دادن...

از همین لحظه تا فرداها نمی تونم..

نمی تونم بگم که ازش بدم می یاد نمی تونم بگم ادم بدیه

چون واسه خودش دوسش داشتم

!!!!!!!!!!

اما از خدای نزدیکی ها می خوام که همه چیز درست شه مث روز اولش....

نوشته شده در ٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net