در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












یه بغض کهنه توی صدام و یه خستگی توی نگاهم نمی خوام بیش تر

از این توی این شبا منتظر بارون بمونم توی کویر این شهر بارون محاله...

هر روز یه ستاره از آسمونم گم میشه...

نمی دونم کی جرئت کرده توی آسمونم دست درازی کنه....

گل های باغچه ی صبرم دیگه داره پرپر میشه..

می خوام پروانه شم برم شمع خودم رو پیدا کنم..

. ولی انگار قرار نیس که از این پیله ها بیام بیرون..

توی ایون میشینم و  با صدای آروم میگم ابر من ببار.

نوشته شده در ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net