در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












امروز افتاب به قلبم نتابید... دیشب اسمون مهتابشو ازم قایم کرد شاید فردا هم ستاره ها تو اسمونم نیان و من وقتی چشامو باز کنم که بارون تموم شده باشه...

خدایا پشت حریر سیاهی چشامو واسه تو خیس می کنم و با سکوتم داد میزنم تو رو...

می خوام تا همیشه تنها باشم تا با تو بیشتر از زندگی بدونم...

خدایا ترانه هام با صدای نفسام امیخته شده و روی کاغذای نازک احساسم داره روونه میشه تا بهت بگه که دستمو بگیر ای مهربون....

{متن از خودم!}

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net