در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












شاید اون روز که تنهایی معنا پیدا کرد من در خلوت سکوت یه غم غرق بودم و دلم ÷ر از حرف بود و چشام از اشک.

وقتی شیشه ی غرورم روی زمین افتادو شکست نتونستم کاری کنم...ناراحت

من تو پروازم بالا پر پیدا کردم و دارم به پرواز ادامه میدم

میخوام گذشته هارو کنار بزنم و تو حال زندگی کنم....

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net