در اندیشه ی باران



...و خدایی که در این نزدیکیست ...ودر اندیشه من!و من در اندیشه باران












الان که دارم این پست رو می نویسم داره بارون میاد اخ که چه قد عاشقه بارونم..حیاط خونمون خیلی قشنگ شده انگار که بارون تزیینش کرده و با بوی خاک خوش بو شده...قلب وااااااااای که قشنگیش من و گیج کرده نمی دونم چی بگمهیپنوتیزم

خیلی تنهام..تنها تر از تنهایی تنها تر از اینکه بدونی...

 من از جنس بارونم از جنس نسیم از جنس اشک...و از جنس تنهایی..

باورم نمیشه همون دختر شادی ام که یه دنیا غمم نمی تونس لبخندو شادیو  از رو لبش ور داره...اما حالاناراحت

دلم خوشه روزاییه که کنار دوستام تو مدرسه ام...روزایی که با پریناز می خندیم و ذرت می خوریم...روزایی که واسه خنده هام دلیل دارم...روزایی که با رعنا عکس می ندازیم و ....و.....و...

همش درس همش نمره همش سرزنش....  دیگه قلبم درد گرفتهدل شکسته تو صدام بغضه اما جز خدا کسی نمی بینه کسی نمی شنوه...

خدایا دستامو بگیر بغل بذار اغوشم نفسهام قدم هام نگاهم و .. همه تو رو صدا بزنه و بگه: عاشقتم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااخجالت

 

نوشته شده در ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط sasaWli نظرات () |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net